|
گاهی اوقات اینقدر غرق در روزمره و افکار خود میشیم که اصلا متوجه رفتارها و حرفهامون نیستیم. گاهی شاید اونقد از محیط اطراف تحت فشار قرار می گیریم که در همه حالات حق رو جانب خودمون می بینیم و بقیه رو مقصر در حالیکه نمی دونیم کلماتمون چه انرژی دارند و تا مدتها این انرژی امکان داره روح شخص رو آزار بده.
آقای همسر یه مدتیه که برنامه شلوغی داره و بیشتر اوقات خسته ست و طبیعتا فشار زیادیو تحمل میکنه و آستانه تحملش پایین اومده. مثلآ ۵شنبه شب مهمونی یکی از دوستان مشترک که توی یک باغ و خیلی دور از شهر بود٫ دعوت بودیم و من هم که حوصلم حسابی این مدت سر رفته بود کلی ذوق زده بودم. اون روز من تا ۷:۴۵ کلاس زبان داشتم و آقای همسر خودش بدون اینکه به من بگه ۸:۴۵ با دوستش قرار گذاشته بود تا با هم بریم. منم بدون اعتراض با سرعت نور آماده شدم اما ایشون اینقد عصبی بود و تمام راه غر زد. ازون غرهایی که دوست داری خودت رو حلق آویز کنی تا همه چی تموم شه و آروم شه!!!تموم طول مسیر نفس های عمیق میکشید و غر میزد که هنوز هم با یادآوریش روانم خط خطی میشه و دوستش ازون طرف هر ۵ دقیق تماس میگرفت و سوال تکراری و مزخرف "کجایید" رو می پرسید و آقای همسر هم هی میگفت آبروم رو پیش بچه ها بردیو.... این سناریو همچنان ادامه داشت تا رسیدیم. اولا اینکه خیلی زود بود و خیلی از مهمونا هنوز نیومده بودن. ثانیا آقای دوست خانومش کفشهاشو جا گذاشته بود و مجبور شد همه اون مسیر رو برگرده و من هم دلم بسیار زیاد خنک شد. گرچه دیگه اون مهمونی کوفتم شده بود و هیچی برام مهم نبود و تنها بی صبرانه میخواستم همه چی تموم شه و برگردم خونه. نمی دونم واقعا چرا وقتی مردم اینقد بی خیالن و موضوع اصلی همه چی خودشونن و زن و بچه شون٫ ما باید خودمون رو اذیت کنیم؟اونم اینقد نافرم؟ این تنها نمونه این روزها نیست. متاسفانه آقای همسر این روزها با کوچکترین جرقه از کوره در میره و بعد جوری وانمود میکنه که انگار اتفاقی نیفتاده و انتظار داره من مثل اول باشم! و این یک علامت سوال بزرگه برای من که واقعا نمی دونه حرفهایی که تو عصبانیت میزنه هرچند حرف دلش هم نباشه من رو تا چه اندازه داغون میکنه؟منجمدم میکنه؟
خانواده دو هفته ای مسافرت بودن و بنده مشغول مراقبت از خواهر کوچکتر و به اینترنت هم دسترسی نداشتم. تو این دو هفته خیلی دلتنگ اینجا بودم.... یک هفته ای هست که بیکارم...یعنی از شرکت بیرون اومدم و دنبال کار جدید می گردم. داستان دوباره مان سیاست های شرکت بود که با زن قرارداد نمی بندند!!! من هم ترجیح دادم وسط پروژه کارمو ترک کنم تا بعدآ احساس حماقت نکنم و تجربه پروژه شهر*داری تکرار نشه. این یک هفته هم حوصله ام حسابی سر رفته و امیدوارم هرچه زودتر کارجدید پیدا کنم. از خونه موندن و کار تکراری خونه یه جورایی متنفرم و یه جورایی از این یکنواختی به پوچی میرسم... فعلا که با زبان خوندن روزمو میگذرونم. نمی دونم چرا خونه دو نفره مون حس درس خوندن به آدم نمیده و بیشتر حواس و تمرکزتو میگیره!
بعضی اوقات همه چی بینهایت زیباس! یک هیجان ریز هر لحظه درونت ته نشین میشه وبی بهانه غرق در تمام حس های خوب و شاد میشی...وقتایی که خنکای نسیمی پرده ورودی تراس رو حرکت می ده وقتی تو سکوت شب دنبال تکه های پازل می گردی و با اشتیاق سر جاشون میچینی، وقتایی که ولو میشی رو کاناپه و آرزو میکنی این روزا کمی کند تر بگذره و کش بیاد تا اونقدرا فرصت داشته باشی تا تموم این لحظات رو ببلعی و روزهای تکرار ناشدنی جوونیتو زندگی کنی. نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو متعهد به برنامه ریزی هام بکنم.صبح تو راه شرکت کلی برنامه واسه عصرام میذارم اما به محض اینکه پامو میذارم خونه دود میشه میره هوا! تنها کاری که دوس دارم انجام بدم ولو شدنه و گاهی پیاده روی تو غروبای بهاری و اونم که باعث عذاب وجدان میشه که وای هیچی درس نخوندم و ازش پرهیز میشه! این هوام به تنبلی هام قوت میبخشه: دی *امروز قراه چند تا از دوستان مشترک مهمانمان باشند.بهتر است منم برم دنبال کارام :)
هوا بهاریست و دیگر خیلی خیلی بهاری شده. پرتوهای نور از لا به لای پرده اتاق افتاده روی میزم و این ساعت بعد از ظهر هم که باشد و شرکت هم که باشی همه چی جور میشود برای رخوت و خواب آلودگی! و برای منی که عاشق هوای ابری و بارانم خیلی هم خوشایند نیست و تنها خوبی این هوا اینه که میشه سبک و با کلی لباس رنگی از خانه بیرون بری.
این روزها گاهی استرسی ریزو موذی به وجودم چنگ می اندازد و هی به خودم نهیب می زنم که بدو عجله کن...تقریبا تصمیمان قطعی ست و کشور مقصد هم انتخاب شده و مانده مدرک زبان و اپلای و پروسه مربوط به آن.... عید امسال هم روزهای آرامی بود و بدون دید و بازدید آنچنانی که اتفاقا خیلی هم خوب بود. بدون دیدن کسانی که هیچ لذتی از بودنشان نمی بری و روبوسی های زورکی و خانه کسانی رفتن که همه دیدارشان به همین ایام خلاصه میشود. من عید این مدلی رو می پسندم که به چشم تعطیلات بهش نگاه شه و کلی برنامه واسه خوش گذرونی داشته باشی نه اینکه ام پی تری مهمونی بری و مهمون بیاد! و عید امسال هم با همه اینکه بیکار بودیم و به قدم زدن های شبانه گذشت اما خیلی خوب بود! * همه سعیمو می کنم در حال زندگیی کنم...همین حالا...همین لحظه +
بالاخره تب و تاب شب عید و همه دویدن ها و اشتیاق ها فرو کش کرد و سال نو شد و توی یک چشم به هم زدن ۷ روز از سال جدید هم سپری شد! از صمیم قلبم آرزوی روزهایی همراه با سلامتی٫ آرامش و موفقیت میکنم واسه همه دوستان عزیزم امیدوارم سال جدید متفاوت و پر از تجربیات تازه و شیرین باشه.... واسه سال جدید برنامه های زیادی دارم و امیدوارم سال ۹۱ برای من و همسرم سال درخشان و تکرار ناشدنی باشه. قصد دارم امسال خیلی بیشتر از میشه حواسم به خودم باشه و به خودم برسم. چون مطمئنا این توجه حالا چه به فکر و روحت باشه چه به پوست و اجزای فیزیکی بدنت منجر به دوست داشتن بیشتر خودت میشه و در نهایت شادابی و انرژی مضاعف به آدم می بخشه...امسال حتما یه تکون حسابی به کل استایل زندگیم خواهم داد..همه سعیم بر اینه کارهایی رو انجام بدم که بیشتر از همه به خودم انرژی بده و خوشحالم کنه فارغ از هر حرف مردم و فکر و قضاوتی که راجع به من خواهد شد و به شدت از هر موضوع و انسانی که ازم انرژی بگیره یا تاثیر منفی روی خودم و زندگیم بذاره یا اینکه بهم اضطراب بده بپرهیزم....همه سعیم رو خواهم کرد که یک گوشم در و دیگری دروازه باشه... امیدوارم تو همین بهار بتونم آیلتس رو بگیرم و به زودی واسه مهاجرت اقدام کنیم. امسال اولین عید مشترک من و همسرم بود و اولین سالی که در کنار سفره هفت سین مشترک تحویل شد! اوقاتتون خوش به همراه یه عالمه انرژی +++++++++++
سال ۹۰ هم روزهای آخرش رو سپری میکنه.به عقب که بر میگردم از این همه سرعت دلم میگیره...سال نود با تمام اتفاقات و پستی بلندیهاش سال خوبی بود. شاید در همین سال بود که یاد گرفتیم٫ با گوشت و پوست حس کردیم که معنای "ما" بسیار بسیار با ارزش تر و مهم تر از هر کس و هر حرفیست! دانستیم که شاید فرصت با هم بودن خیلی کوتاه تر از اونچه فکرش رو میکنیم باشه....من امسال یاد گرفتم هیچ وقت نگاهم رو به بنده ها ندوزم و برای تمام خواسته هام به خداوند امید داشته باشم که اگر قراره اتفاقی بیفته هیچ کس نخواهد تونست مانع شه.. ۲۵ مهر امسال من و آقای همسر همخونه شدیم و به عبارتی پایانی واسه همه دوریهای زندگیمون بود. خدا رو به خاطر سلامتی مون٫ آرامش و عشق زندگیمون شاکرم... خریدهای سفره هفت سین هم تموم شده و فردا روز پر کاری واسه من خواهد بود و به علاوه خریدهای آقای همسر...با اینکه امسال واسه خرید کمی دو دل بودم اما عاشق تموم خریدهامم مخصوصا کیف و کفش عزیزمممم
از جشن تولد دو شب پیش این چاردیواری هیچ شباهتی به خانه ندارد...شلوغ و در هم بر هم...انگار وسط میز آرایش بمب ترکیده بس که نا مرتب است.لباسها هم که گفتن ندارد! این عادت خیلی خیلی بد من برای خودش قدمتی دیرینه داره که با هر مهمونی رفتنم کل خانه می ترکد! با همین شرایط بچه ها قرار است بیایند تا دور هم باشیم...هی زمان بندی می کنم که چقدر زودتر از شرکت بیرون بیام تا وقت کافی برای جمع و جور باشد....کارم طول می کشد و همه برنامه ریزی ام نقش بر آب! با استرس که بر می گردم و کلید می اندازم با اتاق خوابی مرتب و میز آرایشی چیده شده بر میخورم.....ظرفها شسته و آقای همسری که مشغول بقیه کارهاست... نمی دونم اون لحظه چه حس شیرینی بود و من تنها با یک دوش گرفتن آماده بودم....چقد لذت بخشه که دوستانم و مهمانی هایم برایت مهم است....آرامش و رضایتم برایت مهم است و من چه خوشبختم..... عاشق این دور همی های دخترانه هستم...بشینی دور یک قلیون و از هر دری حرف بزنی و گاهی غیبت کنی..دختر هایی که زمانی دغدغه هایشان درس بود و خانه دانشجویی و تقسیم وظایف آن روزها....دغدغه هایی که تغییر می کند و تو دلتنگ آن روزها می شوی.....آن آدمها...
امروز از اون روزهای فوق العاده ست که از صبح بی وقفه داره برف می آید و هوا یک جورای خاصی دلچسبه...نفس های آخر زمستان ۹۰! بعضی اوقات اینقد ذهنم درگیره و تو فکرم هزار تا سناریو می چینم که منجر به سوتی هایی میشه که تا مدت ها نمی دونم به کدوم قسمتش بخندم؟ چند روز پیش با مامان و خواهرم رفته بودیم واسه خرید هدیه تولد آقای همسر. بعد از کلی پایین بالا کردن ستها بالاخره موفق به انتخاب شدیم. بعد از بسته بندیش جعبه رو برداشتم و تشکر کردم و داشتم از در می رفتم بیرون و در همین بین تو دلم غر هم می زدم که مامانم باز کجا گیر کرد و نیومد که دیدم خواهرم گفت حساب کردی؟؟؟؟ وای فوق العاده شرمنده شدم. اصلا یادم رفته بود٫ با اینکه می دونستم یک کاری انجام ندادم. کلی خجالت کشیدم فقط خنده ای مامان و خواهرم رو می شنیدم.... دو سه روزی هست که روابط من و آقای همسر چندان تعریفی نیست و ایشون تنها دنبال بهانه کردن موضوعی و گیر دادن هستن....با اینکه امروز تولدش هست و من کلی برنامه واسه امروز داشتم نمی دونم این قسمتش رو چه کنم؟ یکی از قسمت های خیلی بد اخلاقش اینه که تو ناراحتی هر چیزیو به یک چیز دیگه ربط میده و رو اعصابت ناخن می کشه گاهی....الان هم دلم خیلی گرفته از این موضوع! از یکی از اقوام یک ده روزی هست خواستم تا چند تا عکس از یک مهمونی رو واسم میل کنه و اون هم رفته حاجی حاجی مکه. نمی دونم یا این منم که آدمها رو جدی می گیرم یا این بعضی ها هستن که اینقده بی خیالن و واسه بقیه ارزش انچنانی قائل نمی شن؟!
بعضی کارها زمان مجردیم خیلی مزخرف به نظر می رسید و ازشون فراری بودم٫ کارهایی مثل خونه تکونی!!!! از بهم ریختگی خونه و آشفته بازار شدنش حالم بد میشد اما حالا انگاری همه چی کمی تغییر کرده نمی دونم این منم که عوض شدم یا اثرات زندگی مشترکه؟! دیروز طی یک تصمیم بسیار ناگهانی شروع کردم به نظافت خونه شاید اسمش رو نشه خونه تکونی گذاشت چون چند ماهی بیشتر نیست که همخونه شدیم. اما من فراری از این قبیل کارها با چنان اشتیاقی گردگیری می کردم که باعث تعجب خودم هم بود.....تصور خونه ی من! این خونه دو نفری کوچک....به یاد آوردن همه اسفند ماههای گذشته و مرور تک تک آرزوهای اون روزها... من عاشق اسفندم...اما اونقدر کوتاهه و با سرعت می گذره که هیچ وقت چیز زیادی ازش نمی فهمم. اما اسفند خود خود زندگیه...پر از هیجان٫بدو بدو...خرید...به علاوه اینکه تولد همسرم هم هست. و اینکه سه سال پیش این روزها در حال دویدن واسه جشن نامزدیم بودم.چه روزهایی بود یادش بخیر! خیلی دنبال یک هفت سین قشنگم اما نمی دونم امسال چه رنگیه؟!
چند روزی ست هوا بوی بهار میدهد...گاهی خنکای دلپذیری چنان به صورتت می خورد که مست میشوی و احساس سبکی در درونت ته نشین می شود....مثل وقتایی که با یک لیوان هات چاکلت داغ میری تو تراس و همین طور که بخار روی لیوان واسه خودش می چرخه از طبقه چهارم گذر زندگی رو اون پایین دنبال کنی....زندگی! دیروز من و آقای همسر نزدیکی های خونمون یه گلخونه کشف کردیم که فوق العادس....بوی نم و رطوبت شمال رو می ده و پر از رنگ و زیباییه...ودر پی این کشف ما صاحب یک گلدون گل خیلی خیلی قشنگ شدیم! من عاشق خرید و زیر و رو کردن پاساژها و فروشگاه هام٫ گرچه کدوم خانومه که از این قضیه مستثنی باشه؟! اما خریدکردنو با جیب پر دوست دارم وقتایی که قیمت برام مهم نباشه و مثل الان با پول محدود و یک لیست بلند بالا مواجه نباشم....خیلی زجر آور میشه وقتی مجبورم قیمتا رو بالا پایین کنم و دو دوتا چهارتا کنم. اینو گفتم تا به این برسم که تا دیروز فک میکردم مهمانی مادر آقای همسر یه جو رستوران ماننده و نیازی به لباس خاصی نیست و بر همین اساس برنامه ریزی کرده بودم.اما دیروز فهمیدم که نخیر! و باید دنبال یک لباس باشم و متعلقاتش و این قسمتش برام مهمه چون به عنوان تازه عروس بعد از همخونه شدنمون در یک مهمونی شرکت میکنم دوست دارم جنبه تازه عروس بودنش حفظ شه!!! جالا این هزینه به هزینه های دیگه اضافه شده و اینکه تولد آقای همسر هم در پیشه و کلا منو این همه خوشبختی محاله!!
|
About
می نویسم از روزهایی که تکراری بر آن نیست! Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 Links
miss september |