تبليغاتX
عبور -


















عبور

چند روزی ست هوا بوی بهار میدهد...گاهی خنکای دلپذیری چنان به صورتت می خورد که مست میشوی و احساس سبکی در درونت ته نشین می شود....مثل وقتایی که با یک لیوان هات چاکلت داغ میری تو تراس و همین طور که بخار روی لیوان واسه خودش می چرخه از طبقه چهارم گذر زندگی رو اون پایین دنبال کنی....زندگی!

دیروز من و آقای همسر نزدیکی های خونمون یه گلخونه کشف کردیم که فوق العادس....بوی نم و رطوبت شمال رو می ده و پر از رنگ و زیباییه...ودر پی این کشف ما صاحب یک گلدون گل خیلی خیلی قشنگ شدیم!

من عاشق خرید و زیر و رو کردن پاساژها و فروشگاه هام٫ گرچه کدوم خانومه که از این قضیه مستثنی باشه؟! اما خریدکردنو با جیب پر دوست دارم وقتایی که قیمت برام مهم نباشه و مثل الان با پول محدود و یک لیست بلند بالا مواجه نباشم....خیلی زجر آور میشه وقتی مجبورم قیمتا رو بالا پایین کنم و دو دوتا چهارتا کنم. اینو گفتم تا به این برسم که تا دیروز فک میکردم مهمانی مادر آقای همسر یه جو رستوران ماننده و نیازی به لباس خاصی نیست و بر همین اساس برنامه ریزی کرده بودم.اما دیروز فهمیدم که نخیر! و باید دنبال یک لباس باشم و متعلقاتش و این قسمتش برام مهمه چون به عنوان تازه عروس بعد از همخونه شدنمون در یک مهمونی شرکت میکنم  دوست دارم جنبه تازه عروس بودنش حفظ شه!!!

جالا این هزینه  به هزینه های دیگه اضافه شده و اینکه تولد آقای همسر هم در پیشه و کلا منو این همه خوشبختی محاله!!

+نوشته شده در شنبه 1390/11/29ساعت23:25توسط رها | |